ويژه‌نامه‌ها
جلوه آفتاب
بيانات مقام معظم رهبرى در شروع درس «خارج فقه»
20/6/1373
بسم‏اللَّه‏الرّحمن‏الرّحيم‏
الحمدللَّه ربّ العالمين. والصّلاة والسّلام على محمّد و آله الطاهرين؛ و لعنةاللَّه على اعدائهم اجمعين.
طبق معمول همه روزها، امروز هم حديثى رابخوانيم و ان‏شاءاللَّه به انوار معارف اهل بيت عليهم‏السّلام، متبرّك شويم. اگر كسى سند كتاب شريف «جعفريّات» را قبول داشته باشد، سند « نوادر» را به عنوان سند معتبر قبول مى‏كند. ما قبلاً به مناسبتهاى متعدّدى راجع به سند كتاب شريف «جعفريّات» يا «اشعثيّات» - كه به هر دو اسم خوانده مى‏شود - اين‏جا صحبت كرديم و همچنين راجع به روايات «نوادر»،اش «فضل‏اللَّه‏بن‏على حسنى راوندى»(1) رضوان‏اللَّه‏تعالى‏عليه، كه از بزرگان علماى شيعه در قرن پنجم و ششم و صاحب كتاب «نوادر» و بعضى كتب ديگر است، نكاتى عنوان نموديم.
اغلب احاديث اين كتاب، همان احاديث كتاب «اشعثيّات» است كه ايشان نقل كرده‏اند. راجع به « اشعثيّات» هم قبلاً عرض كرديم رواياتى است كه «محمّدبن‏محمّدبن‏اشعث» از «موسى‏بن‏اسماعيل» و «موسى‏بن‏اسماعيل» از «اسماعيل‏بن‏موسى‏بن‏جعفر عليه‏الصّلاةوالسّلام» و او از پدرش موسى‏بن‏جعفر عليه‏السّلام، و او از حضرت جعفربن‏محمّد ابى‏عبداللَّه عليه‏السّلام، و او از آبائه عليهم‏السّلام، عن اميرالمؤمنين، عن رسول‏اللَّه نقل مى‏كند. اين مقدار سند، خيلى عالى است. البته «محمّدبن‏محمّدبن‏اشعث» توسيخ شده و بعضى از روايات قبل و بعد او، براى برخى مورد ترديد است. لكن مرحوم «حاجى نورى»(2) و بعضى ديگر از بزرگان، اصرار دارند كه اين سند جزو اسناد خوب است. همچنين مرحوم «شيخ آقا بزرگ تهرانى»(3)، از مرحوم آقاى «آخوند»(4) نقل مى‏كند كه ايشان در مجلس استفتائشان مى‏فرمودند «هيچ فقيهى نمى‏تواند قبل از ديدن كتاب مستدرك حاجى نورى رحمةاللَّه‏عليه فتوا بدهد.» براى اين‏كه فحص از معارض و حجّت و اينها، متوقّف بر اين كتاب است و اصل كتاب «مستدرك»، همين «اشعثيّات» است كه البته بعدها از منابع و كتابهاى ديگر، روايات زيادى را به آن اضافه كردند. بنابراين، بعضى روايات «اشعثيّات» را با همين سندى كه عرض شد، كاملاً مورد قبول قرار دادند. حال اگر كسى آن سند را قبول دارد و آن را معتبر مى‏داند - كه ما قبلاً بحث كرديم و گفتيم بعيد هم نيست كه اين‏طور باشد - آن وقت روايات «فضل‏اللَّه بن على راوندى» كه در كتاب «نوادر» نقل شده، ديگر معتبر است.
خوب؛ حالا اين سه روايت اخلاقى را با اين مقدّمه عرض مى‏كنيم تا ان‏شاءاللَّه مورد توجّه قرار گيرد. مرحوم مجلسى، اين‏جا چند روايت را از كتاب «نوادر» نقل مى‏كنند كه من امروز سه موردش را به مناسبت شروع درس، عرض مى‏كنم. يكى از اين روايات اين است: «قال رسول‏اللَّه صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله: السّابقون الى ظّل العرش، طوبى لهم.» خوشا به حال كسانى كه به سايه عرش سبقت مى‏جويند. چون عرش الهى يك امر معنوى و حاكى از حدّ اعلاى عظمتِ ذاتِ مقدّسِ ربوبى است؛ آن وقت معناى «سبقت به سايه عرش» هم اعلى‏ درجه تحصّنِ عبد در عرش مولاى خودش است. بالاترين چيزى كه مى‏شود براى بنده فرض كرد، همين است كه انسان به ظلّ عرش پروردگار پناه ببرد. «قيل: يا رسول‏اللَّه و من هم؟» چه كسانى هستند كه به سايه عرش رحمان سبقت مى‏جويند؟ «فقال: الّذين يقبلون الحقّ اذا سمعوه.» كسانى كه اين چند خصوصيت را دارند: اوّل اين‏كه وقتى حق را شنيدند، آن را قبول مى‏كنند. «و يبذلونه اذا سئلوه.» اين هم طرف ديگر كفّه است كه وقتى از آنها سؤال شد «حق چيست؟» بدون ملاحظه آن را بيان مى‏كنند؛ حق را بذل مى‏كنند. همين دو كلمه را شما ملاحظه بفرماييد، كه اگر در همين دنياى غرق در فساد امروز - كه بلاشك ذهنها، دلها، وجدانها و عقولى در آن پيدا مى‏شود كه حقيقت را بفهمند و حق را تشخيص دهند - تحقّق پيدا كند، چه مى‏شود!
حق چيست؟ حق آن چيزى است كه بناى خلقت بر آن است. «ما خلقناهما الّا بالحقّ(5).» حق، مبناى آفرينش الهى است؛ يعنى همان چيزى كه بايد باشد و همان چيزى كه همه مجاهدتهاى مجاهدانِ عظيمِ تاريخ و عالم، براى رسيدن به آن است. حق، موضوع بسيار مهمّى است. همان چيزى كه اگر شناخته و تبعيّت شود و تحقّق پيدا كند، هيچ نادرستى، نامطلوبى و ناسزاوارى در عالم نخواهد بود. به هر اندازه كه تحقّق پيدا كند، اين‏طور خواهد شد. اين، چيزِ كمى است؟! خوب؛ هستند كسانى كه همه آن يا شطرى از آن يا يك كلمه از آن را در همين دنياى غرق در فساد مى‏فهمند و مى‏شناسند. اگر همينها آن را بپذيرند و براى كسانى كه به آن احتياج دارند بيان كنند، شما ببينيد چه حادثه‏اى در دنيا رخ خواهد داد و چه تحوّل عظيمى در حيات بشر و عالم پيش خواهد آمد!
گرفتارى در اين است كه هواهاى نفسانى و قيدهاى بشرى و زنجيرهايى كه به گردنهاى افراد بشر - اغلال فى اعناقهم(6) - آويزان است، اجازه اين را به آنها نمى‏دهد كه حق را بشناسند و بعد كه شناختند قبول كنند و بعد كه قبول كردند آن را به كسانى كه به آن احتياج دارند بگويند. اشكال كار در اين‏جاست. اگر همين حاصل شود، شما ببينيد كه چه چيز عظيمى خواهد شد! پس واقعاً جا دارد كه گفته شود: «السّابقون الى ظلّ العرش.» چون كارِ سختى هم هست. خيلى هم جاى دور نرويد. البته، حق، در مقياس جهانى، يك عدّه شناسنده و ترويج كننده و ممانعت كننده و بخل كننده و رد كننده و كفر ورزنده و مخفى سازنده دارد. در مقياسِ جامعه‏اى كه ما در آن زندگى مى‏كنيم، با يك نوع حد و علائم و نشانه‏ها و مصاديق و آثار، و در محيط خاصى كه ما زندگى مى‏كنيم، باز با نشانه‏ها و علائم و مصاديق و جزئيّات و خصوصيات ديگرى. همه اينها هم مهم است. نبايد گفت فلان آدمِ مخفى كننده حق، كه مثلاً حقّ نبوّت يا حقّ توحيد يا حقّانيت فلان حرف را در سطح عالَم انكار كرد، ملعون است. اما من كه حقيقتى را جلو چشمم و دم دستم و در محيط زندگى‏ام همان‏طور انكار مى‏كنم و مى‏پوشانم و از آن دفاع نمى‏كنم و اگر بر من عرضه شد قبول نمى‏كنم، از آن حكم خارج هستم. اين، نمى‏شود. پس «الذين يقبلون الحقّ اذا سمعوه و يبذلونه اذا سئلوه»، شامل هر كس، در هر جاى دنيا مى‏شود.
«و يحكمون للنّاس كحكمهم لانفسهم.» اين هم يكى از مصاديق حقّ است كه خيلى سخت است. بعضى از حقها، براى بعضى از انسانها چندان تلخ نيست، بلكه براى اهل حق، شيرين هم هست. اما حقّى كه براى همه در همه جا تلخ است، اين مصداق از حق است كه اگر كسى به اين حق به عنوان يك مصداق بسيار مهم عمل كرد، امتحان خوبى داده است.
«يحكمون للنّاس كحكمهم لانفسهم.» براى مردم همان طور حكم كنند كه براى خودشان حكم مى‏كنند و فرقى بين خود و ديگران نگذارند. اين، از آن حقهاى خيلى سخت است. چون ما طلبه‏ها و روحانيت و علماى شيعه، از لحاظ اجتماعى، به بركت نظام جمهورى اسلامى و هم پيش از تحقّق و اقامه نظام جمهورى اسلامى در طول تاريخ فقاهت شيعه، به شهادت مجاهدتها و مواضع و حوادث تاريخى، در يك موضع ممتاز در جهتِ تحقّق بخشيدن به حق و مبارزه با باطل قرار داشتيم، و الان هم به مناسبت اين‏كه اين معنا با قيام جمهورى اسلامى و اين دولت مباركه الهيّه و قرآنيّه، بحمداللَّه بيشتر هم شده است، لذا اين حديث براى ما بسيار آموزنده و مهم است.
اين يادتان باشد و معمّمين و روحانيون و علما و طلاّب، اين سه كلمه را هيچ وقت فراموش نكنند. هر جا حق را ديدند، آن را بپذيرند؛ البته با تشخيص درست. يعنى آن را كه بينهم و بين‏اللَّه و بدون هيچ گونه شائبه نفسانى بفهمند كه حق است. هرگاه كه از آنان سؤال و خواسته شد كه حق را بر زبان جارى و اعلام كنند، آن را اعلام كنند. مطلب سوم هم، كه تقريباً يكى از اصعب و ابرز مظاهر دومى يا اوّلى است، اين‏كه در قضاوت، خودشان را در قضاوت با ديگران يكسان قرار دهند. هر چه براى ديگران قضاوت كردند - به نفع ديگران يا به ضرر ديگران - براى خودشان نيز همان‏طور قضاوت كنند.
يك حديث ديگر، باز بهذا الاسناد، « عن على عليه‏السّلام قال: قيل لرسول اللَّه، صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله، من الذى يباعدالشيطان منا.» چه چيزى شيطان را از ما دور مى‏كند؟ البته مى‏دانيد كه «شيطان»، اعم از «ابليس» است. همان قواى مؤثر شرّآفرين و فساد آفرين و انحراف آفرينى كه در قالبها و لباسهاى مختلف، گاهى انسان، گاهى غيرانسان و گاهى هواى نفسانى و گاهى هم ابليس است. «ابالسه» طايفه مهمّى از شياطينند، كه داستانشان در قرآن هست. اما فقط آنها نيستند. آنها شياطين جنّند و شياطين انس هم هستند كه گاهى خطرشان از آنها كمتر نيست. پس، شيطان يك معناى عام است. خوب؛ چه عاملى اين را از ما دور مى‏كند؟ «قال: الصوم للَّه يسود وجهه»؛ روزه چهره‏اش را سياه مى‏كند. علّتش هم اين است كه صوم و روزه، طغيان غرايز گمراه كننده جسمانى را سركوب مى‏كند و جلو طغيان آنها را مى‏گيرد. «و الصّدقه تكسر ظهره» و صدقه پشتش را مى‏شكند؛ چون صدقه، گذشت و اغماضِ مهمّى از مايملك انسان است.
اين هم مهم است: «والحب فى اللَّه تعالى و المواظبت على العمل الصّالح يقطع دابرة.» اين دو، مهمتر از آنهاست. يكى «حب فى‏اللَّه» است. يعنى انسان عواطف، بخصوص محبّت خودش را در جهت الهى هدايت كند. اگر كسى را دوست داريد، اين محبّت براى خدا باشد، نه براى دنيا. محبّت را در آن‏جا خرج كنيد كه براى خدا باشد. البته روايات «الحب فى اللَّه والبغض فى اللَّه» روايات بسيار مفصّلى‏اند. در «كافى» و در ديگر كتب هم، بابى مفصّل درباره اين صفت هست.
« و المواظبت على‏العمل الصّالح.» مهم اين است كه انسان از عمل صالح مواظبت كند. يعنى در انجام عمل صالح استمرار داشته باشد. «والدّوام فى الاتّصال بخدمتك»(7) كه در دعاى كميل مى‏خوانيم، يعنى انسان دائماً متّصل به خدمت پروردگار باشد. اين استمرار و تداوم، خيلى مهم است. اگر اين دو، كه يكى جنبه قلبى و عاطفى و ديگرى جنبه عملى دارد، حاصل شد، «يقطع دابره»؛ يعنى ريشه شيطان را مى‏كَند يا آن را نابود مى‏كند. «والاستغفار يقطع تينه»؛ استغفار هم شاهرگش را مى‏زند (همان تعبير كنايى، كه در فارسى هم هست). پس، از جمله عواملى كه شيطان را نابود مى‏كند، استغفار است. استغفار يا طلب مغفرت از پروردگار، كه در قرآن هم بارها آمده و در هر جايى خصوصيّت و ثمره‏اى براى آن ذكر شده است. اين روحِ استغفار و طلبِ مغفرت، چيز مهمّى است؛ زيرا به معناى توجهِ انسان به خطاهاى خود است. كسى كه خود را عارى از خطا و اشتباه و گناه مى‏بيند و خيال مى‏كند كه كار بدى انجام نداده است، به فكر استغفار نمى‏افتد. نفْسِ توجّه به استغفار، به اين معناست كه ما دچار خطا، كمبود، گناه، تخلّف، قصور و تقصير هستيم.
اين، براى هر انسانى لازم است؛ زيرا به طور طبيعى، هيچ انسانى نيست كه دچار ظلم و گناه و تقصير نباشد. «ولو يؤاخذ اللَّه النّاس بظلمهم ما ترك عليها من دابة.»(8) خداى متعال، از بندگان اغماض مى‏كند والّا اگر بنا بود كه به خاطر ظلم، بندگان را مؤاخذه كند، يك نفر بر روى زمين نمى‏ماند: « ما ترك عليها من دابّة.» قهراً دابّه انسانى مراد است؛ چون بحث بر سرِ انسانهاست. بنابراين، دائم خطاهاى گوناگونى از ما صادر مى‏شود كه غالباً ناشى از هواىِ نفس و مقدارى هم ناشى از جهالتها و كوتاه بينيهاى ماست. پس، توجّه به استغفار، توجّه به گناه است و لازمه توجّه به گناه، تصحيح عمل است و هر انسانى، بايد دائماً خودش را تصحيح كند. اگر اين حالتِ تصحيح باشد، آن وقت تكامل به وجود مى‏آيد. پس، شرط اصلىِ كمالِ انسانيّت، همين تصحيح است كه استغفار يكى از عوامل مهم آن است. لذاست كه به استغفار، خيلى بها داده شده است.
روايت سومى هم هست كه آن را بخوانم و بعد دو، سه جمله در دنبال اين روايات عرض كنم. و بهذا الاسناد، « قال رسول‏اللَّه، صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله: اوصى امتى بخمس، بالسّمع والطّاعة...»؛ امتم را به پنج چيز وصيت مى‏كنم. «سمع» و «طاعة» را معمولاً با هم مى‏آورند؛ اما در اين‏جا از هم جدا شده‏اند. پيداست كه در اين‏جا «سمع» و «طاعة» به يك معنا به كار نيامده است. اگر در جاهاى ديگر هم «بالسّمع و الطاعة»، يعنى «شنيدم و قبول كردم» مى‏آيد، در اين‏جا «سمع» غير از «طاعة» است. «سمع» يعنى «توجّه كردن، شنيدن، استماع و مبالات» اوّلين چيز، اين است. اوّلين چيزى كه جامعه علمى و مذهبى شيعه لازم دارد، مبالات است. اين جامعه، نسبت به مسائل جهانِ پيرامون خود، بايد مبالات داشته باشد. شايد «سمع» اشاره به اين است. رها كردن، «هر چه شد، شد»، «به ما چه!»، «ما كه نمى‏توانيم»، «به ما چه ربطى دارد!»؛ اينها نمى‏شود. اساس اين بناى مبارك به اين خاطر محكم شد كه آن مرد الهى(9)، با ديگران اين فرقِ اساسى را داشت كه هرگز نگفت «به من چه!» آنچه را كه در جامعه اتّفاق مى‏افتاد، خيلى كسان ديگر هم مى‏ديدند. البته بعضى هم نمى‏ديدند، نمى‏فهميدند، ملتفت نبودند. خيليها هم ملتفت بودند؛ اما مى‏گفتند «به ما چه!»، «ما كار خودمان را مى‏كنيم.» اين بزرگوار نگفت «به ما چه!» لذا، شد امامِ خلايق و امامِ امّت. امامت حقّ او بود و لذا اين اساسِ مبارك به وجود آمد.
اين اوّلِ كار است. بعد «والطّاعة»: اطاعت. اطاعت از چه كسى؟ از « من له الطاعة »، « من حقّه الطاعة ». هر كس در هر ميدان و در هر مقام، بايد از آن كه شايسته اطاعت است، اطاعت كند. سرپيچى و نافرمانى و «به ما ربطى ندارد» و اين حرفها، نيست. امّت اسلام، وقتى به وصيت پيغمبر عمل كرده كه آن‏جا كه اطاعت كردن، شرعاً برگردن او گذاشته شده است، ديگر اطاعت كند. در مقابل «اطاعت»، «عصيان» است كه در آيه شريفه(10) هشداردهنده‏اى كه بنده بارها به مناسبتهاى مختلف آن را بيان كرده‏ام، به آن اشاره شده است.
يكى از عواملى كه موجب شكست شد - ظاهراً در جنگ اُحد - قضيه عصيان، يعنى اطاعت نكردن بود. يك كلمه پيغمبر را اطاعت نكردند؛ يك فاجعه به وجود آمد. در دوران جمهورى اسلامى، هر جا عدم اطاعت مشاهده شد، فاجعه به وجود آمد. هر جا اطاعت بود، كار به رشد و صلاح و خير انجاميد.
بعد، «والهجرة»: هجرت. البته هجرت هم مراحلى دارد. يك روز شايد مرادِ نبىِ‏ّ اكرم از هجرت، تشكيل مدنيّت اسلامى بود كه لازم بود مردم از حالت زندگىِ رهايى كه اعراب، آن روز در «جزيرةالعرب» داشتند، خارج شوند و يك مدنيّت به وجود آورند. تا وقتى كه مردم تابع مدنيّت و تجمّع و اجتماعِ به اصطلاح شهرى نشوند، نمى‏شود نسخه‏هاى الهى و اسلامى را روى آنها اجرا كرد و آنها را به جايى رساند.
يك مرحله‏اش، هجرت به «دارالهجرة» بود. بعد، هجرت به شهرها بود كه عشاير و قبايل چادرنشين، به فرموده پيغمبر اكرم، از جاهاى مختلف، به شهرها هجرت مى‏كردند. اگر هجرت نمى‏كردند، ولو در جهاد هم شركت مى‏كردند، از غنيمتْ حقّى به آنها داده نمى‏شد. در روايات ما هم هست. انشاءاللَّه، در «كتاب جهاد» به آنها مى‏رسيم و بحث مى‏كنيم.
هجرت به آن‏جا كه بايد هجرت كرد، يعنى نچسبيدن به يك مكان. شايد امروز مصداقِ اين هجرت براى طلاّب علوم دينيّه و فضلاى محترمى كه در حوزه‏ها متمكّن و مستقرّند، اين باشد كه براى تبليغ به اكنافِ بلادِ اسلامى هجرت كنند.
عدّه‏اى هستند كه مى‏توانند در شهرى مستقر شوند و آن را هدايت كنند. اينها در خلال هزارها يا صدها نفر مثل خودشان، در قم مانده‏اند و اثرى هم بر ايشان مترتّب نيست. حداكثر اين است كه درسى بگويند، كه اگر هم نگفتند، آن چند نفرى كه به درس اينها مى‏آيند، به يك درس ديگر مى‏روند. يعنى همان درس را از ديگرى خواهند شنيد. الان در كشور ما، شهرها و روستاهايى وجود دارد كه محتاجِ عالِمِ دينى است و علماى دينى بايد به آن‏جاها بروند. البته بدون پيش شرط. چون بعضى به ما مى‏گويند بايد فلان امكانات، فلان تسهيلات، چه و چه، فراهم باشد تا ما برويم! ما نمى‏گوييم كه احتياج به امور مادّى و شرايط زندگى نيست. البته كه احتياج هست. اما اين را بايد جزو طلبات قهرى دانست. خوب؛ اين در همه جا وجود دارد. پس، نبايد آن را به عنوان «پيش شرط» فرض كرد. بايد راه بيفتند و بايد همّت گماشته شود.
البته، اين يك امر فردى هم نيست. ممكن است پنجاه نفر بگويند: «ديگر مسلّم شد كه بايد پا شويم برويم» و پا شوند بروند. خوب؛ پنجاه نفر اين كار را كردند، بعد متوقّف خواهد شد. اين، بايد در حوزه علميه قم و به تبع آن در ساير حوزه‏ها، به حركت و جريان تبديل شود. راه بيفتند و بروند. مديريّت حوزه علميه و اكابر و اعيان و متشخّصين حوزه، اين كار را راه بيندازند. اوّل هم از خودشان شروع كنند. بعضى از بزرگان هستند كه اگر به شهرهاى ديگر بروند، وجودشان در آن‏جاها انفع از قم خواهد بود. حتى درباره بزرگان هم چنين چيزى وجود دارد. خوب؛ يك نفر مثل آيةاللَّه ميلانى رضوان‏اللَّه‏تعالى‏عليه، از كربلا كه دَمِ گوش نجف بود و مثل ايشان در نجف و كربلا تعداد زيادى بودند، پا شد آمد مشهد و حوزه علميه بزرگى را به وجود آورد. اين، يك واقعيّت است. حقيقتاً از بركات الهى براى حوزه مشهد، وجود مرحوم آيةاللَّه ميلانى بود. خوب؛ ايشان مى‏توانست تا آخر عمر در كربلا بماند. آن وقت، عالمى در رديف چندين نفر مثل خودش بود. يعنى بعضى اگر علماً هم جلوتر نبودند، شايد از جهات ديگر، جلوتر از ايشان بودند. لكن ايشان به مشهد آمد و مايه بركت شد. پس، اين حرف، حتى درباره شخصيتهايى مثل مرحوم آيةاللَّه ميلانى هم جارى است؛ تا از تراكم جلوگيرى شود. اين هم هجرت؛ هجرت به جاهايى كه احتياج هست: به شهرها، حوزه‏ها، حوزه‏هاى بزرگ و حوزه‏هاى كوچك، و بعد به داخل دستگاههاى دولتى، داخل ادارات، داخل كارخانه‏ها - آن‏جاها كه طلبى و تمايلى هست - و بعد هجرت به خارج از كشور. امروز يكى از مصاديق هجرت، ممكن است اين باشد.
«والجهاد.» كه جهاد، آن عرضِ عريض و آن عملِ شامل و عام و نافعِ تمام نشدنى است كه در انواع و اَشكالِ مختلفْ تحقّق پيدا مى‏كند. ما در اوّلِ «كتاب جهاد» عرض كرديم كه معيارِ جهاد، شمشير و ميدان جنگ نيست. معيار جهاد، همان چيزى است كه امروز در زبان فارسىِ ما در كلمه «مبارزه» وجود دارد. فلانى آدم مبارزى است؛ فلانى آدم مبارزى نيست. نويسنده مبارز؛ نويسنده غير مبارز. عالِم مبارز؛ عالِم غير مبارز. دانشجوى مبارز و طلبه مبارز؛ دانشجوى غير مبارز و طلبه غير مبارز. جامعه مبارز و جامعه غيرمبارز. پس، جهاد يعنى «مبارزه».
در مبارزه، دو چيز حتماً لازم است: يكى اين‏كه در آن جدّ و جهد و تحرّكى باشد. انسان در رختخواب يا در پستوىِ خانه كه نمى‏تواند مبارزه كند! در مبارزه، بايد جدّ و جهدى وجود داشته باشد. اگر چه در صُوَرى، مبارزه با نفس هم ميدانهايى دارد؛ اما حالا مثالهايى كه مى‏زنيم براى مبارزات اجتماعى و اينهاست. پس، اوّل اين‏كه در آن جدّ و جهد و تلاش و تحرّك باشد. دوم اين‏كه، در مقابلش دشمنى باشد.
مبارزه، در آن‏جا كه دشمن نيست، معنا ندارد. پس، جهاد متقوّم بر اين دو ركن است: يكى اين‏كه در آن جدّ و جهد باشد؛ ديگر اين‏كه در مقابل دشمن باشد. اگر كسى عليه دوست جدّ و جهد كند، اين جهاد نيست؛ بلكه فتنه و اخلال است. اگر كسى در مقابل دولت حق، در مقابل صلاح و نظام حق، جدّ و جهد و تلاش كند، اين فتنه و محاربه است؛ جهاد نيست. حال اين جدّ و جهدى كه انجام مى‏گيرد، به هر شكلى باشد - چه به شكل نوشتن، گفتن، كتاب، و چه به شكل شب‏نامه، شايعه‏پراكنى، نق زدن و منفى بافى - همه‏اش فتنه‏گرى و اغواگرى، و بعضى از اَشكالش محاربه است. اگر همه اينها در مقابل دشمن خدا و دشمنِ «على‏ لسان اللَّه و لسان رسوله و اوليائه عليهم السّلام»، باشد، مى‏شود «جهاد فى سبيل‏اللَّه». پيغمبر به اين گونه جهاد دعوت مى‏كند. پس، تنبلى و نشستن و بيكارگى و بى‏اهتمامى، از امّت پيغمبر خواسته نيست. جهادِ دائم.
«والجماعة»؛ «اجتماع». بعد فرمود: «و من دعى بدعاء الجاهليّه، فله جثوة من جثى جهنم»؛ سنگى از سنگهاى جهنم بر سر كسى، كه با دعوت جاهليّت، دعوت كند! جاهليّت، نظامِ قبل از اسلام است. قبل از نظام اسلامى، نظام جاهليّت است. غير از نظام اسلامى، نظام جاهليّت است.
خوب؛ حالا ما طلبه‏ها و حوزه‏هاى علميه، اين چند نكته‏اى را كه گفتيم، به ياد داشته باشيم و به ياد داشته باشند. من امروز مخصوصاً سه روايت خواندم، براى اين‏كه بر اهتمام به تهذيب اخلاق در حوزه‏هاى علميه تأكيد كنم. آقايان! اگر كسى علم پيدا كند، مجتهد شود، به مقامات بالا برود، اما حاضر نباشد حق را بپذيرد؛ هواى نفس بر او غالب باشد و خواستها و تمايلاتِ شخصى، واضحات را از او مخفى كند، چنين كسى به عالَم اسلام نه تنها هيچ مفيد نيست، بلكه مضرّ و گاهى اضرّ از جُهّال است. اگر كسى اعلم و افقه هم باشد، اما نتواند بفهمد و ببيند كه نظام اسلامى، امروز در ايران اسلامى، چطور بر مبناى حق قيام كرده و چطور نظام جاهلىِ مبنى بر گناه و فسق و فجور و ظلم را از بين بُرده - طورى كه امروز هم همه نظامهاى مبنى بر فسق و فجور، از شيطان بزرگ امريكا تا اعوان و انصارش، و همه فاسدهاى دنيا با اين نظام مى‏جنگند - و حتى با آنها همصدا شود و براى آنها خوراك درست كند و از اين‏كه آنها تحريكش كنند خوشحال شود، خاك بر سرِ آن عالم اعلم و افقه! خاك بر سرِ آن عالِمى كه قلباً خوشحال شود از اين‏كه ببيند راديوهاى دشمنان اسلام، در مقابل نظام اسلامى، از او تمجيد و تعريف مى‏كنند! بايد گريه كند! حالا گيرم از لحاظ فقاهت و علم هم خيلى بالا باشد، كه آن هم علم نيست، جهل است. نور نيست، ظلمت است. والّا اگر نور بود، اوّل خودِ اين نوع افراد را هدايت مى‏كرد. اين نوع افراد - كه اگر هم باشند، بحمداللَّه، خيلى نادر و در اقليتند - به خاطر هواهاى نفسانىِ خود، حاضرند مصالح عمومى را زير پا بگذارند. حتى با نظام اسلامى همراهى نكنند. يا بالاتر - خداى ناخواسته - مقابله كنند. اگر چنين كسانى را ديديم، بايد بيشتر به نقش تهذيب اهميت دهيم. اگر ديديم درحوزه‏هاى علميه، شورِ علمى هست، اما اين شورِ علمى و كار علمى، خلأهاى نظام را چنان كه بايد، پر نمى‏كند، باز بايد به مسأله تهذيب توجه كنيم. براى اين‏كه اگر اخلاق و تهذيب نفس در حوزه‏ها باشد و صفاى نفس ناشى از آن پيدا شود، هر كلمه‏اى كه خوانده شود، بايد به نفع مردم و جامعه باشد.
بنده مى‏خواهم بر مسأله تهذيب، تأكيد كنم. آقايان! حوزه‏هاى علميه ما، پر از جوانان پاك و طاهر است. در كمتر جايى، اين همه جوان زندگى مى‏كنند. در حوزه علميه‏اى مثل قم، هزاران جوان پاك، صالح و كسانى كه از زخارف اين دنياىِ دنيّه، به حسبِ ظاهر گذشتند و واقعاً بعضى از اينها مصداق اين فقره شريف دعاى ندبه « شرطوا عليهم الزهد فى درجات هذا الدنيا الدنيّة و زخرفها و زبرجها»(11) هستند، جمع شده‏اند. خوب؛ اجتماع اين جوانان صالح، خالص، مؤمن، پاك و نورانى در اين حوزه علميه، عجب موقعيت ممتازى است!
يكى از وظايف حوزه علميه اين است كه اوّلاً اين روح صفا و معنويت را كه در اين طلاّب جوان است، حفظ و در وجود آنها تثبيت و ماندگار و عميق كند. ثانياً، آن را تكميل و بيشتر كند؛ پرورش دهد و آنها را نورانى‏تر كند. اين، يك نكته است كه من مى‏خواهم خواهش كنم كه در همه حوزه‏هاى علميه به آن توجّه شود. البته توجّه هست؛ ما مى‏خواهيم بيشتر شود. امروز دنيا، دنياى فاسدى است و فساد دنيا، به همه مناطق عالم سرريز مى‏شود. ديوار و حصن و حصارى هم نيست؛ مگر تبليغ و تبيين صحيح. اين تبليغ صحيح را چه كسانى بايد انجام دهند؟ انسانهايى كه خودشان استوار و محكم باشند. و آنان، همين جوانان و روحانيونى هستند كه معارف دينى را مى‏خوانند و فرامى‏گيرند و بيان مى‏كنند. اينها از لحاظ اخلاقى و روحى، بايد خيلى استوار، پولادين و تأثيرناپذير باشند.
نكته بعدى، كه آن هم اصل دوم در حوزه‏هاست، مسأله پيشرفت و تطوّر علمى و به روز بودنِ علمى است. آقايان! من مى‏خواهم عرض كنم كه فقهاى بزرگى از قبيل صاحب «جواهر»(12) - كه ما به تعبير امام رضوان‏اللَّه‏تعالى‏عليه، فقهمان را «فقه جواهرى» گفتيم - خصوصيت عمده‏اش اين بود كه اهل تحوّل در انديشه‏هاىِ رايجِ فقهىِ زمانِ خود بود. اعتنا به شهرت و اجماع و اينها، از خصوصيات افرادِ خيلى معتنى است. بعضى از فقها، چندان به شهرت و اجماعاتِ منقوله، اهتمامى ندارند. مرحوم صاحب «جواهر»، در مسائل مختلف، به شهرت و اجماع تكيه مى‏كند. در عين حال، اين مرد، داراىِ افكارِ نو و جديد است. ايشان فتاوايى دارد - يا آن‏جاها هم كه به فتوا نرسيده، حرفهاى نزديك به فتوا دارد - كه شايد قبل از ايشان، احدى از فقها نگفته است، يا لااقل معروف نيست. يكى همين مسأله «جهاد ابتدايى در زمان غيبت» است، كه مشهور و معروف بين فقهاىِ متأخّر اين است كه «مشروع نيستاما ايشان طورى بحث مى‏كند كه نتيجه اين مى‏شود كه «مشروع است.» خوب؛ اين نوآورى است. در مسائل گوناگون، مرحوم صاحب «جواهر» همين‏طور است. فقيهى مى‏تواند الگو، برجسته و بزرگ باشد، كه داراى چنين روحى باشد. مرحوم آيةاللَّه بروجردى رضوان‏اللَّه‏عليه كه در زمان خودش قلّه فقاهت شيعه شد، از اين قبيل بود. امام رضوان‏اللَّه‏عليه از اين قبيل بود.
در حوزه‏ها بايد روح تطوّر علمى و فقهى وجود داشته باشد. حالا يك وقت به قدر فتوا مواد آماده نمى‏شود. خوب؛ نشود. بحث علمى را بكنند. من مى‏بينم گاهى چند نفر در يك بحث فقهى، حرف جديدى را مطرح مى‏كنند. بعد، از اطراف به اينها حمله مى‏شود كه «شما چرا اين حرف را زديد؟!» در اين اواخر، بعضى از فقهاى فاضلِ خوبِ داراى فكرِ نو، بعضى از حرفها را مطرح كردند كه مطرح كردنش ايرادى ندارد. در حوزه علميه، بايد طاقتِ شنيدنِ حرفهاى جديد، زياد باشد؛ ولو به حدى نرسد كه اين فقيه فتوا بدهد. ممكن است ديگرى، چيزى بر آن بيفزايد؛ فتوا بدهد. لذا، بنده به فضلاى محترم و بزرگان قم، توصيه كردم كه يك مجلّه فقهى منتشر كنيد. يك مجلّه فقهى كه فقط در آن افكار و آراىِ جديدِ فقهى مطرح شود.
البته آن بزرگان اين كار را نكردند. عدّه‏اى از جوانان كارى در اين زمينه انجام دادند كه اگر چه آن كارِ اصلىِ عالىِ آرمانى نيست، اما شايسته تحسين و تقدير است. به خاطر اين‏كه، قدمى در اين راه است. اما آن كارِ بزرگ، هنوز هم مى‏تواند انجام گيرد. اگر دو و حتّى سه مجلّه فقهى هم در حوزه قم باشد، زياد نيست. مجلّه‏اى مخصوص فلسفه باشد. يك مجلّه كلامى بحمداللَّه هست؛ منتها با تيراژ كم و غير معروف. شايد خيلى از شما هم اسمش را نشنيده و آن را نديده باشيد؛ اما بنده بحمداللَّه ديده‏ام و از كسانى كه مسؤول اين كار هستند تشكّر مى‏كنم. اين‏طور بايد باشد تا افكار نو در علوم اسلامى، روزبه‏روز در حوزه علميه مطرح شوند؛ و اهمّ از همه و مقدّم بر همه، فقه است.
مطلب سوم هم اين است كه حوزه علميه، بايد در صفِ اولِ حركتِ عظيمِ جامعه قرار داشته باشد. همچنان كه ملاحظه كرديد، مراجع بزرگ ما مثل مرحوم آيةاللَّه‏العظمى گلپايگانى، مرحوم آيةاللَّه‏العظمى نجفى و امروز آيةاللَّه‏العظمى اراكى، حفظه‏اللَّه و ادام‏اللَّه‏بقائه‏الشريف‏ورحمهم‏اللَّه، چه در زمان امام رضوان اللَّه عليه و چه بعد از زمان امام تا امروز، در صف اوّل قرار داشتند. در هر حادثه مهمى كه در جامعه اتّفاق مى‏افتاد، اينها مقدّم بودند. روز رأى‏گيرى، اوّل صبح، مرحوم آقاى گلپايگانى و مرحوم آقاى مرعشى، اوّلين كسانى بودند كه رأى مى‏دادند. كار اينها، يك كار رمزى و نمادين بود. خوب؛ رأى را عصر هم مى‏شود داد. اما اوّلِ صبح رأى دادن، يك كار رمزى است. امام، رضوان‏اللَّه‏عليه را ديده بوديد كه چقدر مقيّد بودند! حالا وضع ايشان كه معلوم است.
مراجع قم اين‏طور بودند. در كارهاى اساسى؛ جنگ، حضور در جبهه‏ها، تحريض بر حضور در جبهه‏ها، كارهاى اقتصادى و غيره، هميشه در صفِ مقدّم بودند. حوزه، بايد اين‏طور باشد. كسى كه در حوزه باشد و به نظام اسلامى و احكام قرآن - كه در اين نظام عملى مى‏شود - و به حكومت اسلامى - كه به بركت مجاهدت مردم سرِ پا شده است - با چشمِ غيرجدّى نگاه كند، يك عنصر بيگانه است؛ هر كس مى‏خواهد باشد. در حوزه علميه صحيحِ شيعى، همه بخصوص طلاّب جوان، بايد خود را در صفوف اوّل بدانند، كه بحمداللَّه هميشه همين‏طور بوده است. يعنى هميشه فضلاى جوان، طلاّب جوان، بزرگان حوزه و مدرّسين محترم، در صفوف مقدّم جا داشته‏اند؛ باز هم بايد در صفوف مقدّم جا داشته باشند.
ان‏شاءاللَّه به بركتِ هدايتهاىِ دينىِ علماى بزرگ ما و پرچمدارانِ علمِ دين، اين نظام اسلامى بتواند روزبه‏روز خودش را كامل كند.
 
امتیاز دهی
 
 

بيشتر
تعداد بازديد اين صفحه: 2149
   

 

 

 

خانه | بازگشت |
Guest (PortalGuest)

مهر حوزه
مجری سایت : شرکت سیگما